برای زندگی کردن تسلیم شرایط نشویم

به گزارش خبرنگار حوزه ازدواج و خانواده گروه اجتماعی باشگاه خبرنگاران جوان،《مادر و پدرش راضی نمیشدن دخترشونو بهم بدن سر همین به هر بهونه ای که می‌شد میرفتم خونشون. مادرم چندبار اصرار کرد اما نمی‌شد که نمی‌شد.

اولین بار زمانی که رفته بودم کلید گاوصندوقشونو درست کنم دیدمش همون یه نگاه منو عاشق خودش کرد.

داشتم کلیدی که تو قفل گاوصندوق حاجی گیر کرده بود و در میوردم، بدجور گیر کرده بود جوری که کارم تا ظهر طول کشید یکم درگیر بودم که حاج خانم اومدن و گفتن: پسرم بیا یه چایی بخور فعلا خستگیت در بره باز شروع به کار کن، پیشنهاد بدی نبود با جون و دل قبول کرد.

در حین چایی خوردن بودم که یه دفعه یه خانمی با چادر رنگی اومد جلو و گفت بفرمایید میوه خستگیتون در میره، متوجه حرفاش نشدم، نگاهم به نگاهش قفل شد دوباره که تعارف زد تازه به خودم اومدم و یه سیب برداشتم و تشکر کردم.

راست و حسینی بخوام بگم تا حالا به دختر نگاه نکرده بودم اما این‌بار نمیدونم چی شد که اینجوری شد.

وقتی سیب و برداشتم تازه متوجه شده بودم چیکار کردم از خجالت سرخ شدم، دختره که دید اینجوری شدم یه لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت.

دیگه تو حال خودم نبودم اصلا نفهمیدم کلید و چجوری در آوردم بدون اینکه پولی از حاجی بگیرم تشکر کردم و از خونه زدم بیرون.

یه چند وقتی درگیر بودم بعد از یه مدت به خودم گفتم آخه مگه زن من میشه دیوونس مگه منو با این وضعیتم بخواد،سر همین حرفای خودم کلا از فکرش سعی کردم بیام بیرون.


بیشتر بخوانید


یه دو ماهی گذشته بود که حاج آقا پدر اون خانم دوباره بهم زنگ زد اولش نمیخواستم جواب بدم ولی با خودم گفتم شاید اتفاقی افتاده، گوشی و برداشتم بعد از حال و احوال پرسی، حاجی بهم گفت: پسر تو اون شب که رفتی حساب و کتاب نکردی پولشم نگرفتی، پاشو بیا این قفل در بیرون خونه رو هم درست کن حساب و کتابم کنیم.

نمیدونید چقدر با این پیشنهادش خوشحال شدم هر چی دستم بود و گذاشتم زمین بلافاصله رفت سمت خونه حاجی.

تا رسیدم دم در قلبم داشت تند تند میزد یه لحظه فشارم افتاد، نفس عمیقی کشیدم و زنگ خونه رو زدم. حاجی خودش در و به روم باز کرد.‌ بعد از خوش و بش کردن شروع کردم به کار کردن، از قصد خیلی آروم کار میکردم تا طول بکشه، سلام بفرمایید چایی بخورید،دلم هوری ریخت بعد از یه مکث طولانی برگشتم خودش بود، مثل اون سری خنده رو لباش بود، قبل از این که چایی رو از سینی بردارم بهش گفتم، حاضرید زن من بشید، دختر بیچاره چادرشو یکم جا به جا کرد و سرشو انداخت پایین و گفت: من نمیتونم چیزی بگم با مادر و پدرم حرف بزنید، گفتم شما راضید من حرف بزنم؟ گفتش: حالا درخواستتونو بگید تا ببینیم خدا چی میخواد.

انگار اونم از من خوشش اومده بود، بخاطر همین جرات پیدا کردمو بعد از صرف نهار به حاج خانم پیشنهادمو گفتم اما با یه لحن بد و اخم و تخم جواب منفی خیلی محکمی تحویلم داد.

شب که رفتم خونه قضیه رو به مادرم گفتم اونم اولش ناراحت شد اما شمارشونو ازم گرفت گفت خودم درستش می کنم. بعد از چند وقت مادرم زنگ زده بود و پیشنهادمنو دوباره مطرح کرده بود اما باز با جواب منفی رو به رو شده بود.

مادرم بعد از چندباز زنگ زدن و رفتن دم خونشون موفق نشد آخرش گفتم مادر من بیخیال بشیم قسمت نیست چرا اصرار میکنید.

چند ماهی گذشت من دیگه فراموش کرده بودم، یه شب تا دیر وقت مغازه بودم کارام خیلی زیاد بود،گوشیم زنگ خورد یه شماره نا آشنا بود، جواب ندادم، دوباره زنگ زد برداشت دیدم داره گریه میکنه و میگه: همیشه زود میکشی کنار؟ چیزی رو که سخت باشه رو دیگه نمیخوایی؟ گفتم ببخشید به جا نیوردم منطورتونو متوجه نمیشم؟ گفتش: من همونیم که ازم پرسیدی با من ازدواج میکنی یا نه گفتم خانوادم باید بگن ، حالا میگم بیا میخوام زنت بشم.

گیج بودم نمیدونستم چی جوابشو بدم، قطع کرد. رفتم خونه و به مادر گفتم، اونم استقبال کرد و گفت آخر هفته بریم. قرار و گذاشتیم و آخر هفته رفتیم واسه خواستگاری. قول و قرار و گذاشته شد و قرار شد بعد از آزمایش دادن بریم محضر عقد بخونیم.


بیشتر بخوانید


ازش پرسیدم چرا منو با این وضعیت قبول کردی، جوابمو اینجوری داد که من از همون اول که دیدمت عاشقت شدم ولی روم نشد بهت بگم معلولیتت و این که از من کوچیکتر بودی اصلا برام مهم نبود.

منو همسرم الان حدود ۷ ساله با هم ازدواج کردیم. من از کودکی از دوپا معلول بودم و روی ولیچر میشینم اما این مانع نشد تا زندگی نکنم و تشکیل خانواده ندم .》

حاضری با من ازدواج کنی؟/برای زندگی کردن تسلیم شرایط نشویم

این قصه عاشقی زوجی بود که معلولیت و محدودیت مانع ازدواجشان نشد و با وجود مخالفت خانواده توانستن زندگی آرام و بدون دغدغه ای را تشکیل بدهند. دختران و پسران جوان اگر توقعات خودشان را از زندگی بدانند، مطمئنا بدون در نظر گرفتن خیلی از مسائل و با فکر و عقل و البته با قلب می توانند زندگی و ازدواج آسانی را برای خودشان درست کنند.

حمیده دمیرچیلو روانشناس و کارشناس خانواده در گفت‌وگو با باشگاه خبرنگاران جوان اظهار کرد: داستانِ زندگیِ این زوج جوان بیانگر اصل اساسی خواستن توانستن در زندگی است.

وی بیان کرد: این که دختری به این درجه از پختگی و بلوغ فکری رسیده باشد که انتخابش بر اساس دیدنِ توانایی های یک فرد معلول است نه ظاهر او، اتفاق بسیار خوبی است که باید الگوی جوانان در شرف ازدواج باشد که عده ای از آن ها با معیارهای غلط و بعضا بی پایه ازدواج می کنند.

دمیرچیلو تصریح کرد: از طرفی باید به این نکته مهم توجه کرد پسری که معلولیت موجب محدودیت او نشده است و کار کرده و به ازدواج فکر می کند و زندگی تشکیل می دهد و به خوبی زندگی اش را مدیریت می کند هم قابل تقدیر است.

این روانشناس و کارشناس خانواده گفت: همیشه در زندگی یادمان باشد که اگر انتخاب همسر با معیارهای صحیح و واقعی باشد ؛ آرامش به دنبال خواهد داشت.

وی ادامه داد: برای انتخاب همسر باید توجه کرد که اصل بر این است که در انتخاب همسر فراتر از معیارهای سطحی و ظاهری، به توانایی های واقعی و ویژگی های خوب رفتاری و اخلاقی افراد توجه کنیم چرا که خود واقعی انسان جدا از امکانات اوست و امکانات اکتسابی، ممکن است از دست بروند به خصوص اگر برای آن ها زحمتی کشیده نشود.

دمیرچیلو افزود: فراموش نکنیم که تبدیل محدودیت به فرصت و تسلیم شرایط نشدن و داشتن امید و انگیزه با توکل به خدا می تواند این گونه زندگی آرامش بخشی را رقم بزند.


بیشتر بخوانید


انتهای پیام/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 × چهار =