رمان به تو عاشقانه باختم پست 13 آذر اول

انگار یک نفر جای من لب می جنباند.

– غذا حاضره آقا سید.. بیام سفره بندازم؟

برای آن یک نفر ابرو بهم می کشم.
حالی اش نمی شود ولی.

– عجله ای نیست خانم.. به کارتون برسین

نمی دانم رمان عاشقانه صوتی تخیلی خودش را دست بالا گرفته یا تعارف دم دستی من را.

تازه یادم می افتد رسم ادب را به جا نیاورده ام.
هر چه باشد صاحبخانه است و مرد این خانه.

سلامم را علیک می گوید.

انگار می رود به اتاقش.
شاید هم جای دیگر، نمی دانم.

عکس های بعدی را تماشا می کنم.

انگشت روی عکسی می گذارم که حیاط همین خانه را نشان می دهد.

– این شمایی با بچه ها.. نه؟ 

پسرها دو طرفش ایستاده اند و الهه را بغل گرفته.

سر تکان می دهد.

زل می زنم به چشم هایش و همزمان حواسم به بغض گره خورده در گلویش هست.

– آره مادر.. الهه رو می بینی خیلی کوچیکه اینجا. یه سال نداشت هنوز

نگاه به عکس می کند.

بغضش انگار بزرگ تر می شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

14 − 8 =